یعنیییی نابود شده هاااا اخرین پستش مال شهریوره!!!!!!!!!!
اااااااااااااااااااااا
:دیییییییی
اقا فعلا حرف خاصی نداریم فقط اومدیم مثه پارسال بگیم
عاشقااااااااااا خیز کآمد بهاران
سال خوب و خوش و پر از موفقیت داشته باشین:دی
بوی بوی
یعنیییی نابود شده هاااا اخرین پستش مال شهریوره!!!!!!!!!!
اااااااااااااااااااااا
:دیییییییی
اقا فعلا حرف خاصی نداریم فقط اومدیم مثه پارسال بگیم
عاشقااااااااااا خیز کآمد بهاران
سال خوب و خوش و پر از موفقیت داشته باشین:دی
بوی بوی
تا اون روز که اصلاً به روی خودمون نیاوردیم. رفتم که باهاش خدافظی کنم. تو راه که داشتم با داداشم برمی گشتم اون هیچی نمی گفت، فکر می کرد من الآن حالم خیلی بده. بعد از چند دیقه یه چی گفت، به نظرم یه چیزی تو این مایه ها بود که چطوری و اینا.
- هششششش... به قول الی به روی خودت نیار. صداشو در نیار.
سعی کردم به روی خودم نیارم. اما دیشب خیلی کمبودش رو حس کردم.
می دونی چیه... دیدی مثلاً نمی تونی زندگیت رو بدون مامانت تصور کنی؟ منم تقریباً همین حال رو دارم. نمی تونم زندگیم و مدرسه رو بدون الی تصور کنم. برام بی معنیه که فکر کنم دیگه نمی تونم الی رو ببینم و با هم تو یه کلاس باشیم. مسخره ست که گاهی به نظرم می رسه اون روزی که رفتم دم خونه شون خدافظی، آخرین باری بوده که دیده مش. به خودم می گم نه بابا! آخرین باری که الی رو می دیدم؟ هه! من که الی رو هر روز می بینم. اصن یه روز بدون الی... خب حالا یه روز نباشه... دو روز نباشه... روز سوم که بر می گرده؟ هان؟ بر می گرده مگه نه؟ بگو که بر می گرده...
بعد از پنج سال... دقیقاً پنج سال...
ما با هم بزرگ شدیم، رشد کردیم، خندیدیم، گریه کردیم، یاد گرفتیم. بچه بازیامون، فکرامون، همه چیمون یکی بود.
الی فقط دوستم نبود. ما همدیگه رو زندگی کردیم. هر ثانیه می تونستیم بفهمیم اون یکی چه حسی داره یا چی می خواد بگه.
دلم می خواد بلند گریه کنم، جیغ بزنم.
دیگه کسی نیست که همه ی حرفاتو بهش بگی و بفهمه. دیگه کسی نیست که هر لحظه ای که کنارت نشسته، درمورد همه چی، همون حسی رو داشته باشه که تو داری. یا دقیقاً بدونه چی کار بکنه.
یادته الی راهنمایی که بودیم تو تیم بسکتبال ما دو تا رو یه نفر حساب می کردن؟ کاش خدا هم ما رو یه نفر حساب می کرد...
-------------------------------------------------------------------------------------------------------
پ.ن: الی واقعاً خوش به حالت اگه تونستی به روی خودت نیاری.
پ.پ.ن:
عاقبت جدا شدن دستای ما
گم شدیم تو غربت غریبه ها
آخر اون همه لبخند و سرود
چشم پر حسادت زمونه بود...
پ.پ.پ.ن: damn that thing called destiny, got the best of me...
پ.پ.پ.پ.ن: it would be so fine to see your face at my door again
پ.پ.پ.پ.پ.ن: لطفاً اظهار دلسوزی نکنین. و اگه همچین چیزی تا حالا براتون پیش نیومده، نگین که می فهمین.
خب خب خب پس از سال ها بالاخره ما برگشتیم
با داستانی درن شانی
.ولی این از اون داستانا نیست که تو یه پست تموم شه مثه سریال ِ "سفری دیگر" ادامه داره
و الان نویسنده ی محترم به من گفتن که بهتون بگم خیلی طولانی خواهد شد. این داستانو الهه جونززز زحمت کشید
و منو یاسی و مهدخت جونزز در حد یک یا ۲ پاراگراف اضافش کردیمم!!
اپیزود یک!
اندر مصائب شکل کردن(خوانندهی محترم، این غلط املایی یا هرچیزی که مغز زیبایتان فکر میکند نیست، بلکه فعلیست که به تازگی کشف شده، اگر شما از درک آن عاجزید به ما چه
) DSF
در اعماق تهِ قسمتی از دنیای مجازی که به گفتهی خود ساکنینش یک بخش سرشار از فرهنگ و ادب در این دنیا بود و وبمستران و مدیرکل آن برای تربیت جوانان مملکت و شفافسازی افکار راست آنها و منحرفکردنشان به سمتی که بینی ِ برندهی مدال خوشچهرهترین مرد جهان که شباهت زیادی به میمونهای ریشوی فشن ِ فوق زیبای جنگلی که در نزدیکی خانهی پدرو یا همان سالوادور ِ فارسی وان معلوم نیست که چگونه برای خود رشد کرده و به وجود آمده بود، داشت، منحرف بود، بود، (سخن نویسنده: در اینجا کلمهی بود اضافه نیست، شما کجفهمید خوانندهی محترم!
(از گفتن کلمهی محترمه معذوریم چرا که خانومهای گرامی خود این جمله را درک میکنند و در درک کردن معنای جملات مشکلی ندارند!) ) عرق میریختند
٬موجودی بود که چون یک سیاهچاله و اگر بخواهیم به مد روز پیش برویم، چون مغناطیس ِ نهفته در The Island هر کسی را که از نزدیکی آن رد میشد، به شدیدترین شکل ممکن به سمت خود میکشید و تا آخر عمر در خود اسیر مینمود تا محافظی باشند برای نور ِ ادب و فرهنگ ِ سایتهای فرهنگی ِ بخش ِ فرهنگی ِ جامعهای فرهنگی!!! (درصورتی که در فهم این پاراگراف مشکل دارید به شما توصیه میشود که یک بار با صدای بلند آن را برای خود بخوانید! توجه فرمایید که مادر یا پدر یا خواهر یا برادر در آن نزدیکیها نباشد وگرنه در عرض یک ساعت خود را در تیمارستان خواهید یافت و مادری که دارد با گریه و زاری از دیوانه شدن فرزندش مینالد.)
و اما این مغناطیس که عدهای آن را" علاف ربا" مینامیدند، در یکی از نقاطِ این قسمت که فرهنگ از سر و رویش میپرید و میجهید ، بسیار قویتر عمل میکرد و افرادی را جذب میکرد که آنقدر به فرهنگ خود میبالیدند که همه از دم خود را خدای آن نقطه از علافربا میدانستند . چه آن کاربر بدون پستی که فقط همان روزی که عضو سایت شد، در سایت پست زد و چه آن شتری که شب در خواب دید مدیرکل شدن را!
در هر صورت اینگونه بود که آن نقطهی بسیار جذاب به محلی به اسم درن شان فنز یا دارن شان فنز یا طرفدارن درن شان یا طرفداران دارن شان و جدیداً DSF تبدیل گشت .و اینگونه درن شان فنز با هدف ارشاد جوانان مملکت، زدن مخ دختران سایت و هدف دیگری که مال آن یکی مدیر بود که لارتن نامش بود و امروزه علت مفقود شدن او در هالهای (و یا به قول قشر فرهنگی این سایت حالهای) از ابهام قرار دارد و هدفش هم در حال حاضر در هالهای در ابهام است! (درکِ اینکه آن دو هدف دیگر به کدام یک از مدیران مرتبط میشوند به عهدهی شماست خوانندهی عزیز.)
اندر مصائب مشکلات سایت
- یکی به من بگه این جادوگرانیها اینجا چی کار میکنن!!!!؟؟؟
چرا کل ناظرا یه مشت ساحره و جادوگررررررررن!!؟
این همه زحمت ما و پستای ما چی شدددد!!!؟ چرا یه مشت یه پستی اومدن ناظر شدن؟
یکی بیاد جواب بده. چرااااااا؟
- من دارم مخ یکی از این کاربرای جیگرو میزنم حالشو ببریم
، هوی فلانی تو برو جواب ملتو بده.
- برو بابا من دارم با ناظرای جدید تو گفتگو با اعضا سبزی پاک میکنم
... اَه... شِت... دستم برید!
یکی از نفوذیها: آقا به تو چه دوستمون بودن دلمون خواست ناظرشون کنیم
... بلاک!!!
~~~~~~~~
- نه فقط یه نفر بیاد به من بگه ملت به چه جرئتی تو گفتگو آزاد این طوری میگردن؟ خدایا میگن ایرانیها بیجنبن، تو هی بگو نه! بفرما، یه جا آزاد دادیم بهشون تو سایت ها! کیلو کیلو بچه دارن میفرستن پرورشگاه سایت. اینجا شده شیرخوارگاه!!
- شما در حدی نیستی که در مورد گفتگو آزاد اظهار نظر کنی، حالا که اینطور شد یالا خودت بیا بشو ناظر گفتگو آزاد ببینم میتونی آدم کنی اینا رو یا نه!
چند روز بعد از پاکسازی گفتگو آزاد از اراذل و اوباش
ناظر یک به ناظر دو: خب عزیزم
... حالا ما اینجا تنهاییم
...
~~~~~~~~~~
- شما همهتون نفهم بودید، من عین ابراهیم بت شکن اومدم بتهایی رو که تو مغزتون درست کرده بودید رو خورد کردم و تحولی در اذهان عمومی به وجود اوردم
. همه میدونن که اگه من نبودم هنوز افرادی چون کلود و میکا و وور مشغول خوندن کتابهای زرد ِ مایل به قهوهایای چون درن شان بودند، اما به دلیل وجود گهربار ِ آدم فهمیدهای چون من
، امر به معروف و نهی از منکر کار خودش رو کرد و همهی شما طریقهی صحیح مطالعه کردن رو از من یاد گرفتید.![]()
- اییی جااااان یکی منو بگیره
، بیا بخورمت حسین فهمیده! (ساغر فهمیده!؟
)
~~~~~~~~~
پس از سالها ٬سال ها پیش موجودی سایه مانند و زیبا و فریبنده با قدی صد و هفتاد و هیکلی که همه حسرت آن را میخوردند به در ن شان فنز برگشت و در پستی شجاعانه گفت: "درنشان فنز مهدکودک شده است " و چندی بعد توسط یکی از مدیرانِ بازنشسته از صحنه ی روزگار محو شد!!
و تا الان خبری از او نیست! همه به او پریدند و با او دعوا کردند و هیچکس حرف او را جدی نگرفت تا پس از چند ماه ...
یکی از مدیرانِ فنی که مثل اینکه یک هفته بود دستشویی نرفته بود و بعد از یک هفته که میخواست بره دستشویی ولی کسی در wc خانه شان بوده ٬ او محتویات روده ی بزرگِ خود را از طریق راست روده که متصل به یکی از سه کولونه روده راست و به ماهیچه های غیر اردی و صاف و سپس ماهیچه های مخطط و ارادی است ، درونِ سایت درنشان فنز خالی کرد به صورتیکه فردا همه کفش غواصی به پا شنا کنان داشتند توی سایت در تاپیک قالب سایت نظر میدادن و اعتراض ِخود را به وی از طریق فرستادن عکس و ویدئو کلیپ از لباس و سرو صورتِ قهوه ای ِ خود نشون میدادند و اورا آباد کردند !! ![]()
![]()
ایشان در جوابِ اعتراضات فرمودند: خب من دستشویی ام می اومد ، wc خونه هم پر بود من باید کجا خالیش میکردم؟؟؟
خیلی هم خوبه شما میتونستید خودتون می اومدید خودتونو خالی میکردید!!!!حالا که شما بلد نیستید هیچ اشکالی نداره من به جای همه ی عضوات(جمع عضو) درن شان فنز این وظیفه ی خطیر را به عهده گرفتم و اینجا را اینچُنین زیبا نمودم!! ![]()
![]()
و آن موقع بود که یکی از کاربران ِ سایت که آن موقع به موجود ِ سایه مانند پریده بود و با قاطعیت میگفت "که مهدکودک نیست" به این نتیجه رسید که بله!! با آن قالبی که مدیر جدید از طریق روده ی راست خویش برای سایت درست کرده شباهت عجیبی به مهدکودک پیدا کرده!!!![]()
و آن موقع بود که فهمیدند که آن موجود سایه مانند که آن مدیر ِ بازنشسته آن را از صحنه ی روزگار محو کرده بوده یک پیشگو بوده! چرا که از چندین ماه قبل از آن ، او گفته بود که مهدکودک است اما همه چون از آن واقعه خبر نداشتند میگفتن نخیر هم!!! مهدکودک نیست نخیر هم ! چراهم !نخیر هم ! چراهم!!..
~~~~~~~~
یک مدیر جدید...
بقیهی مدیران به بایگانی منتقل میشوند...
مدیر جدید کچل میشود
...
یک مدیر جدید
مدیر قبلی هم به بایگانی میرود...
مدیر جدید کچل میشود. ..
به بایگانی میرود...
مدیر جدید: ماااااااا، چه حال تو حالیه اینجا، کاشکی زودتر میومدم بایگانی
... ایول باو گور بابای سایت و کاربراش
، تخت خواب رو بچسب!
(خوانندهی عزیز منظور تنبل شدن و بخور و بخواب کردن است، نه هیچ چیز دیگری که با دیدن کلمهی تخت خواب به مغز مبارکتان خطور میکند!
)
~~~~~~~~
چندی پیش، ایالات متحده، کالیفورنیا:
- امشب شب مهتابه... حبیبم رو می خوام
...
- باو پیام انقد آواز نخون بذار بخوابیم!![]()
- خب چی کار کنم حوصله م سر رفته! دچار بی خوابی مزمن شده م! ![]()
- یه زمانی یه سایتی داشتیا... چی بود اسمش؟ برو اون جا یه تابی بخور وقتتو پر کن.
- آهان اینم می شه
ساعتی بعد، اندرون سایت درن شان فنز:
-می گم پیام دقت کردی چقد سایت تکراری شده؟! اصلاً حوصله شو ندارم.
- رضا جون انقد زود قاطی نکن. من یه ایده ای دارم. یه کار متنوع می کنیم.![]()
- چه کاری آخه؟ این انجمنا انقد تکراری شده ن که حالمو به هم می زنن!![]()
- یه انجمن جنجالی می زنیم، یه جایی که هر روز توش یه ماجرایی داشته باشیم.
اینجوری هیچ وقت حوصله مون سر نمی ره. هر موقع خواستی می ری یه تاپیک دعوا بنداز می زنی، بعدش می شینی به ملت می خندی. به همین سادگی!![]()
- ... خب انجمن نظارت می خواد... کار می بره. عمه ی تو ناظرش می شه؟!
- نه باو می ذاریمش انجمن آزاد! هر کی هر کار دلش خواست بکنه. اینجوری هم کار من کمتره، هم فضا متنوع تر می شه. نظرت چیه؟![]()
-برو ببینم چه می کنی!
در عرض چند ثانیه با چند کلیک مختصر انجمن تفکر انتقادی با شعار ِ گیرای «نقد افکارمان تنها راه برون رفت از دیوار خطای درون است.» تأسیس می شه.
- ها ها ها!![]()
یک هفته بعد، باز هم درن شان فنز:
برانابوس به سایت می آید و لوسیفر را در حال کشتن پشه های انجمن تفکر انتقادی می یابد.
- رضا تو می دونی شبا پشه ها کجا می رن؟![]()
- ؟!
چند ماه بعد، ایالات متحده، کالیفورنیا:
- امشب شب مهتابه... حبیبم رو می خوام
...
- باز که تو شروع کردی! مگه نرفتی تو اون سایت خراب شده ت که وقتتو پر کنی؟ پاشو برو جونه مادرت بذار مام بخوابیم! ![]()
- نشد باو! اومدم یه میدون جنگ گنده وسط سایت راه بندازم، ملت پا ندادن. چی کارشون کنم خب؟
-هممممم... من یه ایده ی توپ دارم.![]()
- بگو. چیه؟
- اگه پای خدا رو بکشی وسط آن چنان بحثی به پا می شه که نگو. تا سه سال دیگه م سوژه ت تأمینه!
- خدا؟ حوصله بحث درمورد اونو ندارم. من و معتقدان به خدا هیچ وقت با هم کنار نمیایم.
- مگه تو قراره با کسی بحث کنی؟ تو می ری پست اول تاپیک رو می زنی و در میری. جوری هم می زنی که کسی نفهمه از کجا خورده! ![]()
- زیر دیپلم بحرف منم بفهمم.
- می دونی سفسطه یعنی چی؟
- صفصته؟! نه. چی هست؟ ![]()
- خب لزومی هم نداره بدونی. فقط در همین حد بدون که هر جا دیدی حوصله ی ادامه ی بحث رو نداری و خواستی حال طرفتو بگیری، با یه قیافه ی حق به جانب و یه لحن عاقل اندر سفیه، بهش می گی که تو داری سفسطه می کنی و می گی که باید بره منبع معتبر بیاره وگرنه حرفش قبول نیست.![]()
-خب این چه فایده ای داره؟ یعنی چی؟![]()
- ای بابا! ببین تو وبمستر سایتی. کسی جرأت نمی کنه رو حرفت حرف بزنه. اینجوری هم وجهه ت بهتر می شه، هم سطح خودتو می بری بالا، هم چون طبیعتاً طرف مقابلت هم نمی فهمه سفسطه چیه دور خودش دور پلیسی می زنه و تو می شینی بهش می خندی.
مگه تو سوژه نمی خواستی؟
- هه! دمت گرم! ![]()
فردای آن روز، ایالات متحده، کالیفورنیا:
- پاشو برو صبحونه رو آماده کن پیام! امروز نوبت توئه!
- نوبت من نیست. من پریروز آماده ش کردم.
- خب ببین پریروز تو، دیروز من، پس امروز...
- نوبت توئه!
- إ چرا چرت و پرت می گی؟
- صفصته نکن برادر من! دارم بهت می گم نوبت من نیست بگو چشم .
- ؟!
-همینی که گفتم. اگه نمی فهمی چی می گم مجبور نیستی خودتو درگیر کنی. صدبار گفته م چیزی رو که خودت نمی فهمی زیر سؤال نبر!!
~~~~~~~~~~~
وبمستر: به نظر من آسمان همهجا آبی نیست، بعضی جاها میتواند بنفش باشد با خال خالهای فسفری!![]()
کاربری که صد و خوردهای پست دارد: بنده و جناب وبمستر عقاید یکسانی داریم. موافقم!![]()
وبمستر رو به کاربر در پیامشخصی: به به، چه سری، چه پستی، چه عقیدهای، عجب بالی!
الهی سایتم فدایت شود، عزیزم بیا و مدیر شو که تو بس قشنگ پست زدی و عقیدهی خود را بیان کردی!![]()
همین که با من همعقیدهای کافیست که از هفتهای یک بار به سایت سر زدنت و هیچکس نشناختنت بگذرم و تو را مدیر سایتم بنمایم! بیا ای سایتم به قربانت شود! اصلاً آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
میمردی زودتر میگفتی این همه خوشعقیدهای تا به جای مشتی آدم ِ حس ِ زیباشناسیندار تو را مدیر مینمودم. ![]()
و پس آن کاربران از وبمستر (که خودش را صاحب اختیار همهچیز میداند چون وبمستر است) پرسیدند که منطق او از انتخاب کاربر تازه وارد به عنوان مدیر چیست؟
(البته جدا از اینکه خیلی کاره خوبی کرده و برای چند لحظه دل هرکس که رنک مدیر را دیده شاد کرده.)
پاسخ آمد: ای زیبانشناس! به تو چه!
ناظر گفت: جواب نداری مجبور نیستی بوق بوق اضافی کنی!![]()
بگفت: هوی! من وبمسترم. به حرف من گوش کنید! من خیلی خفن هستم!
کسی از من خوشش نیاید درک زیباشناسی ندارد! کسی که با من مشکل داره گورشو گم کنه! من وبمستر هستم
. در فرهنگ لغات من وبمستر یعنی رهبر!
شما بردههای من هستید! نظارت کنید و دهنتون رو ببندید! من معدهم وضعش خرابه
مجبورم بیام تو سایت خودمو خالی کنم!
ناظر دیگری گفت: توهین نکنید جناب. شما به چه حقی به ملت فحش میدهید؟ ![]()
جواب داد: چون عشقم میکشه!
ضمناً من به کسی مستقیم فحش ندادم. نگفتم فلانی مرده شور ببرتت. بلکه گفتم ای مرده شور! بیا کسی که با من مخالف است را با خود ببر! این گونه توهین کردن خالی از اشکال است.![]()
سکوت![]()
سکوت![]()
با همین چند جملهی قصار، همهی ناظرین پی به عمق درک زیبایی شناسی وبمستر۲ بردند و بس.
- من کلی پول میدم پای این سایت و هیچکس منو قبول نداره.
و صدای یکی از کاربراا از اون دور مور ها میومد که گفت:"بد بخـــــــــــــــــــــــــــت" ![]()
~~~~~~~~~~
وبمستر2 طی عملی انتحاری به سایت میآید. پس از تلاشی طاقتفرسا برای به خاطر آوردن پسوردش و لاگین کردن، در لیست آخرین کاربران عضو شده در سایت همینطوری الکی برای خود! شناسهای را انتخاب میکند لیست مدیران را نگاه میکند. ده بیست سی چهل میکند. مدیر ایفای نقش قبول میشود. کاربر بیپست را مدیر میکند!
نظر سنجی: به نظر شما کدام وبمستر از زندگیاش گذشت و باعث شد سایت اینچنین آباد شود؟![]()
![]()
۱) وبمستر1
۲) وبمستر2
3) هر دو وبمستر با تلاش بیوقفه و فداکارنهی خود باعث آبادی سایت شدند!
~~~~~~~~~~~~
بله، برهمگان معلوم بود که مدیر انجمن جدید از اکثریت مدیرهای قبلی فعالتر و دلسوزتر بود و یه چیزی تو مایههای ۱۰ ماه از زندگی خود را به پای DSF هدر داده بود. در چشمان همه امیدی دیده میشد
تا شاید سایت به وسیلهی این مدیر جدید به جایی برسد. مدیر انجمن جدید با وجود اینکه درگیر هیولای کمرباریکی به اسم کنکور بود، ایدههای زیادی داد و طرحهای زیادی را به مرحلهی اولیهی اجرا در آورد
. و وقت آن رسید که طرحها را به طور جدی اعمال کند و نتیجهی آن همه زحمت خود را ببیند و بعد از مدتها سایت روی خوشی به خود ببیند. همه دم را در سینه حبس کرده بودند و بازدهم را از راه دهان بیرون میدادند. ضربان قلبها بالا رفته بود و هیجانی مخوف در دل پستها جاری بود
و ناگهان زمانی که مدیر انجمن میخواست کلنگ نهایی را برای آبادی سایت بر کدهای HTML بکوبد...
کلنگ از دستش افتاد!!!
(توضیحات اضافه) ----> دهم، روز شوم کنکور فرا رسیده بود . مدیر قصهی ما رفت آنجا و دید ای دل غافل! نه در مورد قلعهی حیوانات سوالی آمده نه در مورد پروژههای مبتذل نصفهکارهی گروه ترجمه!![]()
هرطور که بود وقت امتحان را گذراند. لحظهای که برگه را به دست مراقب میداد احساس کرد دستانش به مادهی غلیظ قهوهای رنگی که مشخصاً خون نبود آلوده شده.وقتی که به خانه برگشت، کمی در فکر فرو رفت. یکم دیگه هم فرو رفت. یکم بیشتر...بعد ناگهان گناهکار (قربانی) را یافت! مظنون مورد نظر کسی نبود جز DSF.
فهمیدن همانا و استعفا دادن همان
.
~~~~~~~~~~
- هی تو... ناظر... بیا مدیر شو!
- برو باو مگه عقلمو لردلاس گاز گرفته!؟![]()
- هی تو... ناظر... بیا مدیر شو به خاطر من!![]()
- مگه عمهمی!؟![]()
هی تو... ناظر... بیا مدیر شو وگرنه بلاکی!![]()
- جدی میگی!؟
هرشب خواب ِ اینو میبینم که بلاک شدم
. همیشه آرزو داشتم یه بار به حقیقت بپیونده برم ببینم جزایر بالاک چه شکلیه!
- هی تو... ناظر... بیا مدیر شو که بلاکت کنم!
- آها این شد یه چیزی. قبوله!
~~~~~~~~~~~
تاپیک زن سالاریسم یا مرد سالاریسم یا کلاً سالار ِ خالی داداش ِ الناز!!
در این تاپیک هم مثل تمامی تاپیکهای سایت همه طریقهی درست بحثکردن را به درستی میدانستند و بدون کوچکترین درگیری بدنیای، پستهای کاملاً مرتبطی میزدند و با یکدیگر بحث میکردند.
- شما اصلاً میدونی درد شوهر رو کردن چه دردیه!!!؟!!؟؟!!
- مگه تو شوهرتو کردی؟!
- بله دیگه نمیدونی چه جوابی بدی فقط میای تیکهی مفت میندازی و منو مسخره میکنی!! وقتی یه بچه زاییدی میفهمی یعنی چی اینا!! ![]()
- شرمنده اخلاق ورزشیت من نازام!!
~~~~~~~
در هیاهوی جام جهانی ناظر به اصطلاح جیجول گفتگوی آزاد، اجازهی ایجاد تاپیکی برای بررسی کارشناسانهی فوتبال داد. بعد از این روز این تاپیک پر شد از نظرات گوهربار (بخوانید گه-ان-بار
) کاربران محترم و محترمه! گذشت و گذشت. اسپانیا قهرمان شد و یک هلندیه سوراخ شده که گویا مدیرکل سایت بود
، از حرصی که در دلش غلغل میزد، در تاپیک مذکور نسبت به دختران طرفدار اسپانیا ابراز فضله کرد
. در این میان دختری که گویا خودش رو از اون دسته آدمها میدید به خودش گرفت و شروع کرد به دفاع از حقوق اسپانیا و زن. ما کاری نداریم که قدیمیا میگن فحش رو بنداز رو زمین صاحابش برش میداره
...ولی خب در این مورد گویا فحش رو یکی برداشت و کار بالا کشید. در نهایت بحث «چقدر فوتبال حالیت میشه؟» تبدیل شد به «دوست دارید در آینده چه کاره شوید؟» و «سرعت، ژنتیکی یا اکتسابی. مسئله این است.» و «من زنم پس تو خفه شو.»!
اولی: خوبه حداقل برد اسپانیا باعث شد یه سری دختر فوتبالندیدهی ۱۴-۱۵ ساله فوتبالدیده بشن!![]()
دومی: من دخترم و پونزده سالمه و فوتبالدیدهم
و خیلی هم علامهی دهر فوتبالم و کلی سرم میشه
به طوری که اگه من مربی فوتبال میشدم، بازیکنای فوتبال ایران با دست هم حتی میتونستن گل بزنن!
چون من خیلی خبرهم و میدونم شکل گرفتن یه بچه اکتسابیه و ژنتیکی نیست. مثلاً اگه پدر و مادر تو جنگل زندگی میکردن بچهشون میشد شرک . چون جنگل سبزه و شرک هم سبزه!
من اینا رو میدونم و میدونم اگه فوتبالیستها وقتی دارن فوتبال بازی میکنن، به دخترای تماشاچی که کلی میکآپ کردن نگاه کنن
، حتماً برنده میشن. ولی مربیهای اینجا این چیزا رو نمیگن واسه همین فوتبالیستهای ما مثل شرک نیستن و مثل خر شرکن!!
سومی: آقا من واس پستام وقت گذاشتم، اصلاً به درک کل تاپیک رو حذف کنید به من چه. ولی حق ندارید پستای منو پاک کنید آقا!![]()
من شبانهروزی روشون کار کردم آقا!![]()
و در این میان همچنان صدایی از اعماق ته یک چاه میآید که می گوید:«به جیجولیتم قسم که این تاپیکو از صحنهی روزگار حذف میکنم...!![]()
![]()
»
~~~~~~~~~~
در حالی که همه در پی سوال بحث برانگیزِ تعصب چیست هستند، یک دفعه کاربر مشهور به یاسمنگولا، تاپیکی ایجاد میکند تا دو هدف اساسی را تشریح کنید:
۱. چرا کتاب میخوانیم؟
۲. چرا در این خرابشده ماندهایم؟
طی استقبال بینظیری که از این تاپیک شد، یاسمنگولا به این نتیجه رسید که کاربران ما نیاز به ایجاد تاپیک «هدف چیست؟» دارند.
بقیهی قضایا را بیخیال! ![]()
**********
تاپیک جام جهانی قفل شد.
- بچهها حالا چیکار کنیم؟ ![]()
- من یه ایده دارم!![]()
فردا صبح.
- بله. اینجا انجمن تفکر انتقادیه و میخوایم در مورد جام جهانی صحبت کنیم. از اونجایی که اون تاپیک قفل شده و این انجمن هم خیلی بیصاحابه و آزادی بیان داره ما میخوایم اینجا حرفامونو ادامه بدیم
.
ناظر انجمن تفکر انتقادی: بله. در این تاپیک در مورد آزادی و حدودش و معناش صحبت میکنیم. برای مثال انجمن ما خیلی انجمن آزادیه. ما در این انجمن از تاپیک وجود خدا و مرد یا زن سالاریسم داشتیم تا برسه به جام جهانی و خونآشام یا گرگینه! بگین هیپ هیپ هورا! عجب انجمنی راه انداختم! خودم هم موندم چیکارش کنم! ![]()
![]()
این داستان ادامه دارددددد ![]()
این آدرسه وبلاگه منه.این دیگه مال خودمه گله ای نیست:دیییییی
منو لینک کنین لفطااااا
--------------------------------------------------------
الی الی... فحش نده! حال زدن پست جدید نداشتم! یعنی نمی خواستم دو تا فسقل پست پشت سر هم داشته باشیم. جون داداش گیر نده! ![]()
آقا من دوباره گول خوردم! حواسم نبود نظرا تاییدی دارن، ندیدم نظر الهه رو! واسه همینم اعمال نفوذ کردم زدم نظره رو پاک کردم که خودم اول باشم!![]()
![]()
الی الی... یه حسه خوبی بهم دست داد! فکر کردی فقط مردم سایت دارن می تونن هر غلطی می خوان بکنن؟! ![]()
![]()
![]()
ولی الی(الهه) جون فکر نکن اینجا قراره خاک بخوره. خبرای جدیدیه... آپای درن شانی به سفارش سارا جونم که عاشقشم تو راهه!
![]()
![]()
اول حرف
سلام سلاممممم اگر با خود فکر کردید که ایولل از شر این الناز راحت شدیم سخت دراشتباهید.شر من کمشدنی نیست.مثل پیام(وبمستر اعظم)که جمع شدنی نیست!!
ما به کمک یک دوست بسیار بسیار عزیز,الهه جان توانستیم فارسی تایپ کنیم!!
باز هم متشکرم همسر عزیز تر از جانم
~~~~
چندوقتیست که ما فکر میکنیم زندگی عجب باحال شده است!! و به ما رویی خوش نشان داده!! و ما فرت و فرت شاد میشیم و لبخند بر لبمان است! البته فقط به خاطر این زندگی نیست در واقع به خاطره این ماه فرخنده است که ما درش به دنیا آمدیم!!! و از وقتی این ماه شروع شده یعنی از دیروز تاکنون در خود جا نمیشویماز خوشحالی!!!!
چندوقتیست که ما گیج شدییم و نمیدانیم چه خبر شده است که همه با ما بسیار مهربان شده اند از معلم گرفته تا مادرو پدر!!!
نشست ایم درس میخوانیم صمیمی ترین دوستمان اس میدهد دلم برایت تنگ شده جدأ خیلی گلی!!!!
بله همینطور است!!!
دوستم میگوید فلان معلم دنبالت میگشت(معلم دوران راهنمایی) دلش برایت تنگ شده وقتی میبینمش میگوید بیا اینجا یه بوس بده بعد برو!!!
یک نفری که یک سال بود زیاد مرا تحویل نگرفت یکهو آنقدر مهربان میشود و آدم را تحویل میگیرد که از خوشحالی در خود جا نمیشود و خر کیف میشود و بیشتر از قبل عاشقش میشود.
یک روز با ون مدرسه نمیاییم با پدر میایم .هم ونیها!!! میان میگویند الناز چرا نیامدی؟نگرانت شدیم!!
دوستی دیگر که شماره اش را نمیداد از ترس اینکه به بقیه بدهم یک هو یکشب میگوید الناز شماره ات را بده !!! و به مدت یک هفته تقریبا هرروز س میدهد!!!
دوستانی که فراموش کرده بودم و از تابستآن پیش یا قبلتر ندیده بودمشان یکهو سمس میدهند و حال مرا میپرسند و اس ام اس های جیگیلی میدهند!!!
یک نفر که 9 ماه بود باهاش قهر بودیم و آخرین بار فحشکشش کردیم میاید و با ما میهرفد و معذرت خواهی میکند!! مادرو پدر که نگوووو!!! برای خودشان چیز عجیبی شده اند!!! یکهو مهربان شده اند!
خلاصه همه با ما یکجور دیگر شد ما از این بابت خوشحالیم اما دارمم میگویم من جنبه ش را ندارم!! ها!! حالا از ما گفتن بود!!!!
ته حرف:
1.خوشحال و شاد و خندانیم!!!
2.الهه عاشقتم u know?؟؟؟؟
3.lock key pad?no!!!! .
I really want u????? no.4!!! .
5.خیلی باحال شدی تحویل میگیرییییی.سمس جواب میدیییییی. خیلی خوش اخلاق تر از قبل شدیییی.بابا تو دیگه کی هستیییییی
6.آپی دیگرخواهم
کرد و خاطراته این دو سال را برایتان میگویم.
7.همه تان را دوست دارم عزیزانم.
9.سواحل مدیترانه مرا میخواند :دییی
10.مادر دره خانه
را باز میکند و خیلی عشقولانه میگوید :سلام دخترم
من:امتحانم را بد دادم
مادر:خاک تو سرت!!( و میرود)
من::دیییی
11.تر زدیم به امتحان ریاضی عین خیالمان نیست!!!
12.این بهار با بقیه بهاراا فرق میکنه (فصل بهار)
13.بلاگفا شکلک هایش را خورده احتمالا. چون آثری ازشان نیست.
مثلثات یا مسلسلات؟! به راستی کدام یک مزخرف تر و ناکارآمدتر است؟ هنوز هیچ کس نمی داند.
مثلثات... مثلثات... مثلثات... این بی قراری مزمن دامن گیر... این مرگ نمای بی پایان نفس گیر... این لجن زار متعفن ِ دست و پا گیر...
روز سه شنبه بود که ما در اعتراض به امتحان مثلثات ِ پنج شنبه برآمدیم و قشون کشیدیم به سمت دفتر مدیر. مدیر که نه... سیب زمینی ِ انسان نماییست که گاهاً بر روی صندلی مدیر خدابیامرزمان پَلاس می شود و گاه با زور، هیکل ِ گوریل نمایش را تا آبدارخانه می کشد و مانند اختاپوس بر روی خوراکی ها می افتد.
وارد که شدیم دیدیم گویا از آن روزهاییست که مدیر قوت بدنشان کاهش یافته و در آبدارخانه مشغول تقویت خویش اند و معاون پرورشی و مسئول آی تی در دفتر مدیر، بر بالای دیس های شیرینی به جشن و سرور مشغول اند. ما هم که بطری های شیرکاکائو و دیس های کیک و شیرینی چشم هایمان را کور کرده بود، ابداً به روی مبارک خود نیاورده، ده نفری وارد دفتر شدیم. در کمال وقار و متانت بر روی صندلی های پشت میز جلوس نموده، و خرد خرد خود را به خوراکی ها نزدیک نمودیم. هنوز شیرینی ها از گردنه ی حلقوممان پایین نرفته، معاون پرورشی متوجه احوال ما شد. خلاصه با زور و اجبار ما را بیرون کردند و گفتند ما مشغولیم، مزاحم نشوید. طفلکی ها از کم شدن شیرینی ها هراسناک بودند!
خلاصه که ما قشون ده نفری را به سمت آبدارخانه حرکت دادیم و مدیر را در حال کِش رفتن یک لیوان چایی ِ اضافه، به دور از چشمان خانم آبدارچی یافتیم. قیل و قالی راه انداختیم که ما امتحان مثلثات نمی دهیم و نمی خواهیم که بدهیم! مگر زور است؟! ایشان هم که بوی نان بربری تازه هوش از سرشان برده بود، به هر نحوی بود شر ما را کم کردند و دوباره یورتمه کنان به آبدارخانه بازگشتند. ما هم که دیدیم از لغو امتحان چیزی عایدمان نشد که نشد، تصمیم گرفتیم به سراغ خوراکی ها بازگردیم. خلاصه که ما سر معاون پرورشی را با کلمه ی کلیدی«همایش نماز» گرم کردیم و دوستان میز را خالی نموده، همه ی خوراکی ها را از دفتر خارج کردند. ما هم که دلمان از پی ِ کیک و شیرینی ها از دفتر خارج شده بود، سعی داشتیم خود را از شر این زنَک وقیح پرچانه خلاص کنیم و در شادی دوستان شریک شویم و خلاصه که آن روز دلی از عزا درآوردیم!
فردای آن روز باز کودتایی بود جلوی دفتر ِ به اصطلاح پرورشی _دفتر معاونان علاف که کاری جز رد و بدل کردن دستور پخت غذا ندارند_ که ما 16 جلسه از ابتدای سال تعطیلی فیزیک بهمان خورده و با این همایش مسخره ی نمازتان و اردوی روز شنبه، می شود 18 جلسه! اگر بر ما رحم نمی کنید بر بینوا دبیر ِ مدرسه ی خودتان رحم کنید که اگر بفهمد دو جلسه ی دیگر از کلاسش را غصب کرده اید با دستان مبارک خود، تک تک تارهای سبیلش را می کند و اگر سکته نکند نامش مسعود نیست، جان سخت است!
در همان اوضاع آشفته بازار، یکی از معاونان پرورشی منبری گیر آورده بود و گوش مفتی. که: «عزیزان من، این فیزیکیات و ریاضیات و مثلثات و ... نهایتاً تا دو سال دیگر به کار شما می آید و چیزی که می ماند اعتقادات است. پس نماز را به پا دارید و همایش نماز را گرامی! و در کلاس های دین و زندگیتان شرکت کنید و درصدد دو دره کردنشان برنیایید که گریبان گیرتان می شود.» بیچاره خبر نداشت معاون زیرک پایه ی دوم، پشت سرش ایستاده و چشمک زنان اشاره می کند که: «نگران نباشید. خودم شخصاً دو زنگ ِ دین و زندگیتان را برای فیزیک می گیرم!»
و از همه شادتر دبیر دین و زندگی بود که وقتی کلاسش را به خاطر امتحان مثلثات تعطیل کردند آمده بود و بال بال می زد که بچه ها برای من از دبیرهای دیگرتان زنگ بگیرید! گویا این طفلک هم خبر نداشت دو زنگ از کلاسش را پیش پیش به دبیر فیزیک تقدیم نموده اند!
حکایات مدرسه ی فرزانگان بسیارند. حکایت دبیر زیستمان، با آن سبیل بامزه اش، که آرزو داشته ماما شود! همان دبیری که هر چه زور می زد دکمه های روپوش آزمایشگاهی اش بسته نمی شد و هرچه شکمش را سفت تر می گرفت و سرخ و سفید می شد، اثری نداشت که نداشت!
حکایت دبیر بانمک شیمی با آن ابروهای غمگینش که هربار نیمی از کلاسش را به خواندن روایت و حدیث برای ما می گذراند، و هربار به ما اظهار می دارد که: «یادتان باشد شما چند نفر انگار پارک آمده اید، نه کلاس!»
حکایت دبیر درس حیاتی آمادگی دفاعی که وقتی بچه ها یک تعارف بهش زدند که: «خانم مقنعه تان را بردارید موهایتان را ببینیم» جو زده شد و مقنعه را برداشت و زلف ها را بر باد داد و پریشان کرد و هیچ فکر دل های خسته ی ما را نکرد، در آخر هم اظهار داشت لطفاً کسی عکس نگیرد از زلف کمند من!!!!!!!!!!
حکایت آن روز ِ فراموش نشدنی که یکی از بچه ها چشم در چشم دبیر دینی، با حالتی کاملاً جدی برگشت گفت:«خانم شما چرا مدل نشدید؟!» این برای یک دبیر دینی از هر فحشی فحش تر است!
و نهایتاً حکایت معاون پایه که در روز همایش، جان کند و لیستی از بچه هایی که حرف می زدند تهیه کرد که حالشان را بگیرد و ما حالش را بدتر گرفتیم چرا که شخصاً آن لیست را از درون جیبش کِش رفتیم و وقتی بفهمد سر خود را به دیوار خواهد کوفت!
----------------------------------------------------------------------------------------------------------
پ.ن: البته من مثلثات دوست داشت! ![]()
پ.پ.ن: مسلسلات همون دفاعیه! ![]()
پ.پ.پ.ن: یه شعر هم در وصف مدرسه مون سرودیم با الی... به زودی می ذاریم صفا کنین! ![]()
پ.پ.پ.پ.ن: ای وای! آرشیو این جا هم کچل شد! کچل کچل کلاچهههههههههههه!!!!!!!!!! ![]()
پ.پ.پ.پ.پ.ن: سروش یا سیریش؟! مسئله این است! ![]()
پ.پ.پ.پ.پ.پ.ن: سروش فامیلیه دبیر دینیمونه
![]()
پ.پ.پ.پ.پ.پ.پ.ن: هر کی خوابه خوش به حالش... ما به بیداری دچاریم...
پ.پ.پ.پ.پ.پ.پ.پ.ن:
چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب،
اسب در حسرت خوابیدن گاری چی،
مرد گاری چی در حسرت مرگ...
(به خاطر الی جون که اینو دوست داشت! ![]()
)
پ.پ.پ.پ.پ.پ.پ.پ.پ.ن: ملت کی حاضره واسه ی من بره خواستگاری نیکل بک؟ ![]()
از اونجایی که دیگه وقت نمیکردم بیام آپ کنم یعنی همچین موقعیت توپولی گیر نمیاوردم
گفتم بیام همین امروز آپ کنم![]()
![]()
پیشاپیش تبریک میگم سالِ نو رو به همه ی شما دوستان جیگرزززززز .امیدوارم سال خیلییییییییییییییییی خوب و با برکتی در پیش داشته باشین و کارای نکرده
و عقب افتادتونو رو انجام بدین .شاد وسرحال و پر انرژی و لباتون همیشه خندان باشه ![]()
![]()
( خودم تو کفه تبریک گفتنه خودم موندم
)
چقد آدم شدماا![]()
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
بهارررر
بهار یعنی تو گریه میکنی ! اون میباره!
بهار یعنی گرده افشانی گلها!....عطسه..آبریزش بینی
چشمانِ پف کرده و اشک آلود..ورم.. حساسیت![]()
بهار یعنی میو میو کردن گربه های نوروزی که تا صبح برای جفتشون دلبری میکنن
و نمیذارن ما بخوابیم!![]()
![]()
بهار یعنی هفت سین!یعنی دیدن کسانی که دوستشون داری و کسانی که دوستشون نداری!![]()
![]()
بهار یعنی نقشه کشیدن برای عیدی و پولدار شدن![]()
بهار یعنی نون نخودچی٬ آجیل٬ بادوم سیاه٬ شیرینی های کوچک و رنگی![]()
![]()
بهار یعنی یه فصل پر از تعطیلی٬ یه استراحت چاق کننده!![]()
بهار یعنی خواب
٬ رخوت
٬سستی
٬تنبلی![]()
بهار یعنی تا چشم به هم بزنی امتحانا شروع شده![]()
![]()
بهار یعنی عزمی دوباره برای کارهایی که هر سال میخوای شروع کنی ولی....
بهار یعنی نوشتن آرزو ها![]()
بهار یعنی نو شدن![]()
بهار یعنی آسمون ابری٬یعنی هر وقت دلت میگیره میدونی که آسمون هم همراهته .تو گریه میکنی٬ اون میباره٬ خیس خیس میشی ولی میبینی دیگه غصه نداری و آسمون هم همه ی غمه هارو از دلت شسته
بهار یعنی رنگ٬ طبیعت٬زیبایی٬شکوفه٬باران![]()
![]()
![]()
بهار یعنی خود ِ خود ِ زندگی![]()
بهار یعنی تولدِمن![]()
![]()
![]()
(در واقع من از این تیکش خیلی خیلی خوشم اومد
وتصمیم رفتم آپ کنم. همینجا من اعلام میکنم ۲۰ خرداددددددددد تولد ِ منه![]()
![]()
)
بهار یعنی...
بهار![]()
![]()
(منو میگه ها
)
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
۱.اینو دختره شریفی نیا برا عید پارسال تو مجله ایده ال نوشته بود.من خیلی خوشم اومد برا شما مینویسم![]()
۲.دوستان هر خوبی و بدی دیدین حلال کنین با اینکه میدونم بدی ندیدین
همش خوبی بوده
. من شما رو حلال میکنم![]()
۳. اگه مارو یادتون بود دعایی بکنید
۴.عیدتوووووووووووووووووووووون مبارک![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
عاشقا خیز که آمد بهاراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان
قربان همگی شماااا![]()
نمیخوام بیای بگی بهش فک نکن به گذشته فک نکن فایده ای نداره اگه میخوای اینو بگی اصن دهنتو ببند هیچی نگو.حالم از این جمله بهم میخوره دیگه.مگه میشه ۱ سال از زندگیمو فراموش کنم و بگم همچین چیزی نبوده و بهش فک نکنم؟؟؟ حقم نبوده که بدونم چرا اینجوری شده؟؟؟؟ فقط دلیلشو بدونم!!! همیننننن
مهدخت راس میگه نباید اس ام اسای قدیمی رو خوند آدم داغون میشه ولی من پاکشون کردم اما همشو حفظم حرف به حرفشو و وقتی یادم میاد فقط اشکام سرازیر میشه.قرار نبود اینجا چیزی بگم ولی دیگه دارم منفجر میشم وبلاگه خودمانه دیگه:دی
سال ۸۷.... عالیییییییییییییی فقط آخراش یهو ریده شد ولی در کل عالی بودددددد چقد شاد بودم چقد خاطراته خوببببببب .اون موقع خیلی بچه تره الان بودم .
۱ سال گذشته ولی این یک سال واقعا منو عوض کرد اون موقع من خر بودم من ساده بودم تو چرا ؟؟؟ تو که ادعای بزرگی و دانایی میکردی چرا؟؟؟؟
-اسمت چیه؟
-نسیم ولی بیشتره اوقات طوفانیم
هیییییییییییییییییییییی
دیروز بود فک کنم ترمه اومد بهش گفتم ایدی نسیمو داری؟ گفت اره!!!!
ایدیشو نوشت من بهش گفتم ایدیشو نمیخواستم فقط میخواستم بدونم داری یا نه
جونه عمم!! ایدیشو سریع نوشتم شاید یه روز به درد بخوره....
ببخشید شما سریاله یوسف پیامبرو میبینی؟؟؟
......
.
.
.
ای خداااااااااااااااااا
کی قراره تموم شه؟؟؟ کی قراره من بمیرم؟؟؟؟؟ چرا نمیمیرم؟؟؟ دلیلی برای بودنم نمیبینم! یه عده ای رو ناراحت میکنم یه عده ای رو عصبانی و بقیه هم که میمونن از من متنفرن. خب برا چی باشم؟؟؟ بمیرم هم خودم راحت میشم هم بقیه!!
اون مرزی که بین واقعیت و رویا هست برای من پاک شده هیچ مرزی نیست. همه چیو قاتی میکنم.نمیدونم این اتفاقی که الان افتاد تو واقعیت برام افتاده یا تو خیالم!! تا حدی که میرم از مامانم میپرسم مامان دیروز همچین چیزی اتفاق افتاده؟؟ با تعجب نگام میکنه میگه اره!!
نمیدونم مثلا این کاری که میکنم تو واقعیته یا تو خواب و خیالمه!!! دیگه هیچ مرزی بینشون نیست.میدونم با این وضعی که پیش میرم فقط خودمو داغونتر میکنم .
عادت شده.. کاره دیگه ای نمیتونم بکنم
تحملشو نداشتم. خارج از تحمله من بودد... خورد شدم.....
حرف زدنو دوس ندارم دوست دارم یه مسافته طولانیو تو ماشین بشینم به جاده نگاه کنم و آهنگه آروم گوش کنم و هیچ حرفی نزنم و هیچکیم هیچ حرفی نزنه!! تو ونمون اولا بهم میگن میبینیمت افسردگی میگیریم.من فقط نگاشون میکنم و دوباره برمیگردم از پنجره خیابونو نگا میکنم
-----------------------------
تهه حرف:
۱.عاشقا خیز که آمد بهاران....
۲. این یوسفه گمگشته قرار نیست بیادش؟؟؟ اینجا ایهام تناسب داره ها حالا اگه گفتی چرا؟!
۳-بیزی یعنی چی؟؟
- یعنی الان دارم مثلا این درسو میخونم این فرمولا هم حفظ میکنم آهنگم گوش میکنم و چتم میکنم
-اها
۴. اگه یه روز بگم از این حکایت که به تو کردم عادت....
بعد تو چی گفتیییی؟؟؟
اها یادم اومد. شک نکن که همونه!!!
۵.داشتم آهنگه قمیشیو گوش میدادم- بوسه باد- یه همچین چیزی بود انگار یاد تو افتادم .این آهنگو دوس داشتیی ..
گریه م گرفت
۶.عاشقه سریاله یوسف پیامبرم. چون تو رو یادم میاره. چون یاد سال ۸۷ میافتم بهترین سال زندگیم بود...
۷. واسه پر کشیدن من خواستی آسمون نباشی حالا پر پر میزنم تا همیشه آسوده باشی
۸.تو میری شاید که فردا رنگ بهتری بیاره ابر دلگیره گذشته آخرش یه روز بباره ولی من میمونم اینجا با دلی که دیگه تنگه
۹. بی تو با تو بودن شده شب و روزم بی تو اما یادت با منه هنوزم
۱۰. -من بعضی شبا جامو خیس میکنم
-اینکه چیزی نیست بعضی شبا من جای تورو خیس میکنم..... یاد ژیلا افتادم
۱۱.ای چتر فروش چتر هایت مال خودت
امشب میخواهم خیس شوم
۱۲.از دلتنگی هام بادبادکی خواهم ساخت و اون رو در هوای بیخیالی پرواز خواهم داد
خداحافظظ
چندوقتیست که ما فکر میکنیم عجب زندگی٬ گهی شده است و ریدیم بر این زندگی و بعد هرهر میخندیم که اینجا وبلاگه خودمان است هرجور بخواهیم حرف میزنیم
واا االله!! هرروز میرویم مدرسه و برمیگردیم و درس میخوانیم و بازهم مدرسه..و تازه از همه بدترهرروز چهره ی بطلانی راتحمل کنیم و سکوت اختیار کنیم....
اما در این بین اتفاقات جالبی هم افتاد که برای یک لحظه هم شده خنده بر لبان ما اورد الان چند نمونه را برایتان نقل میکنم:
ببینید مثلا شما وقتی هرروز یک فاحشه را تماشا میکنید و انگشت به دهان میمانید که برای خودش عجب فاحشه ایست!! در واقع در اشتباه هستید چرا که معاونه زیرک و درستکارو راستگو و با مسئولیت پایه دوم به شما میگوید او یک فاحشه نیست و من هر جور بخواهم نمره انضباظ به او میدهم و دلم میخواهد ۱۹.۵ میدهم و میتوانم به تو ۱۸ میدهم حرفیست؟؟؟؟؟؟؟
و بعد ها شما میفهمید که چرا ایشان نمره شان اینقدر بالا شد!! چرا؟زیرا مادره این فاحشه چند روز قبل از اینکه معاون نمره ها را رد کند به ما تحتِ معاون چسبیده بودند و پاچه ی ایشان را میخارانیدند
یا مثلاشما کل مدرسه را برای یافتن یک دوستنما میگردید و میگردید و از طبقه دوم یک ساختمان تا طبقه سوم ساختمان دیگر را میگردید و بعد اورا می یابید و به او میگویید چه ات شده ؟ و او میگوید نمیدانم ! و میگذردددددد و شما در سرویست دوسته ایشان را میبینید و از او جویای احواله ایشان میشوید و اوشان میگوید"او با من درددل کرده است مگر باید به تو بگویم؟؟؟؟؟؟" و شما به شکل علامت تعجب در میایید!!
یا مثلا در حال خواندن درس شیرین زیست هستید و میخوانید که هیدر تولید مثل جنسی از نوع جوانه زدن داردو میفهمید که شما هم تولید مثل جنسی از نوع قلمه زدن دارید و هرهر میخندید و میخندید و قرمز میشوید و روی زمین میافتید و باز هم میخندید و در این حالت است که باید دم فعال و بازدم فعال داشته باشید یعنی دیافراگمتان خط صافی بشودو دوباره به حالته گنبدی در بیاید و میخندید و میخندید
و میخندید به رادرفورده خدا بیامرز که بر یک نکته ۱۲ سال تمام تاکید کرد و هیچکس به او اهمیت نداد !و میگفت به جان مادرم نوترونی هم هست امابقیه میگفتند نخیر هم!! و ایشان میگفتن چرا هم!! و آنها میگفتن نخیر هم!! ...چرا هم . .. نخیر هم
میخندید و میخندید و میخندید ویاده چهار شنبه میافتید زنگ دینی چجور حال دبیر را گرفتید و ۳۰ دقیقه داشتید کله ی ایشان را میخوردید و ایشان دم نزدند در همین حال به فوتبال دوشنبه فکر میکنیدو به دبیر سرو قامته فیزیکتان
فکر میکنید "که گفته بودند اگر تیم ما برنده شد بدانید که من از راه دورا یشان را راهنمایی میکردم و اگر باختید بگویید زیرا فلانی در بازی نبوده است ما باختیم"
و میخندید و میخندید و آهنگی رابعد از مدتها گوش میکنید که خاطرات خوبی را به یاد شما میآورد میخندید و یاد خاطراتی میافتید که مربوط میشود به کسی عاشقش شده بودید اما الان مجبورید خودتان را بکشید تا توجهی به شما بکند. وبازهم میخندید.آه چقدر جالب !!آنقدر عصبانی شده اید که خنده تان گرفته !
و میخندید و میخندید و میخندید و یاد کلاس ریاضی میافتید که ۵ دقیقه بر روی مسئله ای فکر کردید و در آخر فهمیده اید که چه جالب!!! شما به جای فرمول کسینوس الفا ٬سینوس الفا را استفاده کرده اید!! میخندید و به یاد دبیره بامزه و سفیدپوست و فربه ی زیست میافتید که میخواست دکمه ی روپوش آزمایشگاهش را ببندد اما از فرط چاقی نتوانست اینکار را بکند و همه به او میخندیدند !
و میخندید و میخندید و به این فکر میکنید که گاهی اوقات این بطلانی عجب چیز جیگری میشود و برای بازارچه در مدرسه تکلیف شب نداد چرا که گفت " شما که حل نمیکنید برای چه بگویم؟ "
و میخندید و میخندید که ۱۹۰ هزار تومان در آوردید از راه سمبوسه و ساندویچ فروشی! و پدرتان میگوید شما دانشگاه نرو بنشین در مدرسه ساندویچت را بفروش!
ومیخندید و میخندید که در مسئله ای گیر کرده اید و همه آن به این خاطر است که شما یادتان رفته که سینوس ۳۰درجه چند میشود؟!!
وگاهی اوقات به این فکر میکنید که الناز شبیه چاه خلا شده است! و هر که میاید بر او میریند و میرود! و گاهی این چاه پر میشو د و بالا میزندو گه میزند بر هیکله کسانی که بر او ریده اند و این چاه خلا که همان النازه خودمان هست بالا میزند و به گه میکشاند وجوده کسانی که بر او ریده اند!! و خودش هم گوهی میشود دیگر!! و میخندید بر چهره ی الناز وقتی که انگشت بر گه صورتش میکشد و میگوید" ااا خوب شد پایم بر رویش نرفت"!
و حال بگویید با این اتفاقات خوب و بد و این زندگی ریدی(rideiiiiiiiiiiiiiiiii)من نباید تعجب کنم وقتی میبینم tan x* cot x برابر ۱ میشود؟؟؟؟؟؟
-------------------------------
تهه حرف:
۱.من ٬خالی از عاطفه و خشم........
۲.مرا نمی هلند مرا نمی هلند.....کیست که تو را نمی هلد؟؟؟؟؟
۳.الانم از اون موقعهایی که فک میکنم چاه خلا شدم
۴.ما هنوز خرید عید نکردیم!!!!!
۵. به قول یکی از دوستان ربیعی و بیات و سروش و سجادیه دور ِ هم جمع شدند اینجا شده ......!!!
۶. الناز الناز الناز..... جدیدا از اسمم خیلی خوشم میاد. عجیبه ها!!! من خیلی بدم میومد از اسمم الان خیلی خوشم میاد!!!